ش بیاید. شایان با دیدن بنفشه به او اشاره زد و خودش داخل ماشین نشست. بنفشه سلانه سلانه به سمت ماشین رفت. اصلا حوصله ی پدرش را نداشت. هنوز به ماشین نرسیده بود که نگاهش به درون ماشین افتاد و ناگهان بی اراده قدمهایش تندتر شد. سیاوش درون ماشین نشسته بود. با خوشحالی درون ماشین پرید. چقدر خوب بود که خدا اینقدر سریع آرزویش را بر آورده کرده بود. چقدر خوب بود.... سیاوش به سمت عقب چرخید و رو به بنفشه کرد: سلام از بنده ست بنفشه خندید: سلام -تو هیچ وقت یاد نمی گیری سلام کنی، نه؟ بنفشه باز هم خندید: نه سیاوش لبخند زد: -اینم یاد نمی گیری که رو پیرهن کسی فین نکنی، ن
ه؟ بنفشه باز هم ذوق کرد: نه همان فین کردن باعث شده بود که صحبت کردن سیاوش با مهسا، نیمه تمام باقی بماند. همان فین کردن.... سیاوش روی چهره ی بنفشه دقیق شد. به نظرش چهره اش تغییر کرد
برچسب:
نویسنده: nolkaf