alcasc
-
تاریخ: 1394/2/5 ساعت: 6:39
رار هم می کرد باز بنیامین گیرش می آورد و آن وقت دیگر با آرامش از کشتنش حرف نمی زد بلکه در دم او را می کشت از فکر مردن به خودش لرزید. از اینکه بعد از مرگش مسیح و خانواده اش چه می شوند به خودش لعنت فرستاد که چرا تا این حد به کسی که همه از او دست شسته بودند اعتماد کرده است کسی که حتی خانواده اش هم او ر...
dlbqd
-
تاریخ: 1394/2/5 ساعت: 6:33
ودم و بهامین جشن گرفتم چه روزهای خوبی بود تمام محاسباتم درست در اومده بود غیر از این آخری که تو خر شدی و دلت واسه مسیح سوخت و اون غلط رو کردی هر چند ادامه دادن این بازی رو خیلی دوست داشتم ولی خوب حالا مجبورم تمامش کنم » همه این ها را با خونسردی عجیبی تعریف کرد و سلیا خیلی خوب این آرامش قبل از طوفان ...
askcnas;c
-
تاریخ: 1394/2/5 ساعت: 6:29
می کنید ولی اونها گفتن بچه ای نمی فهمی افسرده شدم درگیر قرص و دارو و کارم به تیمارستان کشید واسه همین وقتی مسیح افسردگی گرفت و افتاد تو تیمارستان از خوشحالی رو پام بند نبودم دلم می خواست که درد تک تک زجر هایی که من کشیدم و شما واسه خودتون خوش بودین رو حس کنید می خواستم با گرفتن تو که عزیز ترین چیزشو...
qnd'
-
تاریخ: 1394/2/5 ساعت: 6:25
بهامین و اون مسیح کله پوک که همیشه عین یه احمق دنبال تو بچه زر زرو بود که مبادا خاری به پات بره بیچاره بهامین همون موقع ها می تونستم حس کنم که با تمام بچگیش یه حس خاصی به مسیح داره ولی اون... کلاس دوم بودیم و داشتیم تو کوچه بازی می کردیم تو کنار در نشسته بودی و ما رو تماشا می کردی ما هم تو کوچه مشغو...
qdqd
-
تاریخ: 1394/2/5 ساعت: 6:16
مئن شدم عشق و علاقه ای در کار نیست من عشق رو دیدم من عشق مسیح به خودمو دیدم اون در هر شرایطی عاشقم بود ولی تو رویش را از او بر گرفت بنیامین با تمسخر گفت: همه که مثل اون بی رگ نیستن والبته در مورد حدست باید بگم کاملا درسته من هیچ وقت هیچ علاقه ای به تو نداشتم و ندارم سلیا با خشم فریاد زد: پس این بازی...
aslcasl
-
تاریخ: 1394/2/5 ساعت: 6:08
v تیر می کشید با حس حالت تهوع دوباره به دستشویی دوید و بالا آورد هیچ چیز در معده اش نبود و او حس کرد تمام دل روده اش از جا کنده شده و حالا در گلویش هستند. دوباره به صورتش آب زد و بیرون آمد همین که بیرون آمد با بنیامین رو در رو شد که با زهر خندی او را نگاه می کرد سلیا از ترس خود را به دربسته دستشویی ...
qjd;q
-
تاریخ: 1393/12/10 ساعت: 22:55
ن می خوام درس بخونم. فعلا نمی خوام ازدواج کنم. مامان: اتفاقا به مریم خانم گفتم. گفت ما مشکلی با درس خوندنش نداریم. بچه های خودشم تحصیل کردن. _: مامان پسره خیلی شله! من ازش خوشم نمیاد. مامان: هیس! دختره ی چشم سفید. قباحت داره والله! با سرافکندگی سرمو پایین انداختم و مشغول غذا خوردن شدم. بابا: بهشون ب...
qjjbd
-
تاریخ: 1393/12/10 ساعت: 22:45
ه ی بعد برای خواستگاری میان! _: هه! دوباره رومو برگردوندم. پیش خودم گفتم: جواب من منفیه! اینو مطمئنمصدای مامان رو می شنوم که صدام می کنه. کامپیوتره و خاموش می کنم و پایین میرم. کنار سفره می شینم و میگم: برای چی زمین نشستید؟ بابا: آدم باید آبگوشت و روی زمین بخوره! مامان کاسه مو جلوم میذاره و میگه: را...
jbqd;jd
-
تاریخ: 1393/12/10 ساعت: 22:38
vخوب شد خوابیدی! من ظهر نخوابم گیج میشم! مامان: منم مثل شمام. احساس می کنم گیج شدم. تو جام نشستم و تکیه دادم. شالم رو برای حفظ ظاهر روی سرم انداخته بودم. سیاوش اخماش تو هم رفته بود. سریع ماشین و روشن کرد و راه افتادیم. مامان و آذر خانم خوابیده بودند. چشمم به سیاوش افتاد. با جدیت تمام رانندگی می کرد....
lwj;d
-
تاریخ: 1393/12/10 ساعت: 22:33
محکم به پیشونیم برخورد کرد! چشمام اتوماتیک باز شد. دستامو تو دستاش گرفته بود. همون طور که چشماش بسته بود گفت: استراحت کن. مراقبتم! سریع سرش رو از روی پیشونیم برداشت و در رو بست. نفس عیقی کشیدم. این حس هیجان رو تا به حال تجربه نکرده بودم! نمی تونستم به حسی که درونم بود غلبه کنم. ذهنم مدام حول اون اتف...
ac;njac;
-
تاریخ: 1393/12/10 ساعت: 22:20
دلم گذاشته بودم و روی زانوهام خم شده بودم. تو همون حالت گفتم: کولرتو روشن کن. جلو نشست و گفت: بگیر سر و صورتتو پاک کن. عرق کردی. کولرو بزنم سرما می خوری. سرم رو بالا آوردم و گفتم: به نظرت الان من تو وضعیتی هستم که بتونم این کارو کنم؟ حرفی نزد. خودش از جلو به سمتم خم شد و با دستمال شروع کرد با دستمال...
jnq;dkd
-
تاریخ: 1393/11/28 ساعت: 4:00
همین من نشستم تو اتاق و نجمه رفت بعد از حدودا 15 دقیقه که نجمه و فیلم بردارش رفتن نوبت ما شد... رفتم بیرون با ژستایی که فیلم بردار می داد و ما هم به سازش میرقصیدیم یه یه ربعی معطل شدیم اما واقعا عالی بود تاز یه تیکه اول از صورت مازستا که دهنش وا مونده بود عکس گرفته بود که واقعا با اون مدلش هم خنده د...
qj;d
-
تاریخ: 1393/11/28 ساعت: 3:54
ای دیگه ای اجاره کنیم... داشتم می گفتم لباس جفتمون مدلای اروپایی هستن که در عین سادگی جذاب و فوقالعاده ان وواقعا بهمون میاد اما دومادا کت شلواراشون ست هم هست اصرار داشتن کت شلوار طوسی بخرن اما من و نجمه گفتیم اونروز دوماد باید مشکی پوشیده باشه به خاطر اینکه با لباس عروس همخونی قشنگی داره و فوق العاد...
jd;d
-
تاریخ: 1393/11/28 ساعت: 3:29
خر بگم آخه من اصلا دلم نمی خواد پایه خوشبختیم سکه باشه و دلم نمی خواد بشم مثل زنایی که سکه رو می کنن پتک و میزنن سر شریک زندگیشون البته توهین به کسی نیست اما من دلم می خواد بدون وجود پول و سکه و تهدید و گرفتن سکه زندگیم قشنگ باشه فقط به مهریم یه چیز دیگه هم اضافه می کنم که خواستم اینه که اگه براتون ...
;qjd;qd
-
تاریخ: 1393/11/28 ساعت: 3:16
زن سبز پوش که نقابم داشت اومد جلو و بهم گفت مرگ و زندگی دست خداست دخترم تو به امن ترین مرد دنیا هم که ازدواج کنی خدا اگه بخئوا میبره اگه نخوام نه.... به فکر زندگیت باش تو با عقلت درست تصمیم گرفتی تصمیم آخر رو بسپار به قلبت بزار اون بهت بگه و بعدم از خواب پریدم آره من مازستا رو دوست دارم شاید عشقم به...
qndq;d
-
تاریخ: 1393/11/28 ساعت: 3:04
م مغروریم راستش رو بخوایید تنها کسی که الان می خوا شمایید من دوستون دارم انقدر که غرورم و خورد کردم تنها کسی که الان واسه من ارزش داره شمایید من همونروز که اومدم بیمارستان ازتون خوشم اومد اما با شنیدن صحبتاتون شانسی برای خودم نمی دیدم منتظر شانسی بودم که نشون بده شما دیگه از مردا متنفر نیستید اما دی...
ljbd;d
-
تاریخ: 1393/11/28 ساعت: 2:51
يلي زياد...لباس پوشيدم نميدونم چرا تو انتخاب وسواس داشتم ...عطر هم بايد ميزدم...بي اختيار ارايش هم كردم...براي دعوا ميرفتم ولي حتما خوشكلي لازم بود كه اينكارا رو ميكردم... كليد خونه رو با مقداري پول به زيبا خانم زن همسايه دادم و ازش خواستم از پوري مراقبت كنه تا بيام... ذهنم خالي از كنش و واكنش بود ن...
jqd;
-
تاریخ: 1393/11/27 ساعت: 21:55
هر حال حقيقت تلخه اميدوارم موجه نشده باشن آرام- خيله خوب بيايد سوار اتوبوس بشيم دير شد باهم سوار اتوبوس شديم و رفتيم سمت دانشگاه نزديك دانشگاه شديم و رفتيم سمت كلاس هامون بعداز تموم شدن كلاسمون تموم شد و بعد الي بامن اومد آرام هم چون شركت كارداشت رفت و قرار شد بيان نزديك خيابون باالي آموزشگاه چون او...
lqdq;
-
تاریخ: 1393/11/27 ساعت: 21:45
ش ميكنم اين حرف ها چيه خوب شما اگه كار داريد بريد اون طرف اتاق من هم اينجا هستم تودلم ميگفتم حلا همين كه رات داده اينجا ديگه پرو نشو براش جا هم مشخص ميكنه خنده اي كرد و گفت باشه من رفتم اون طرف شماهم خواهش ميكنم نترسيد رفت يه گوشه نشست و تلويزيون نگاه كرد منم روي همون مبلي كه نشسته بودم كم كم داشت ح...
lhqd
-
تاریخ: 1393/11/27 ساعت: 21:34
تو خونه تنهام بلند شدم رفتم يه ابي به صورتم زدم و اومدم تو آشپزخونه ديدم صبحونه حاضره رفتم ونيه چيزي خوردم چون بعد از ظهر كلاس داشتم يه كم درس خوندم و يه كم نوت هام ورتغيير دادم و بعد نزديك هاي ساعت 1 بود كه بعد از خوندن نماز يه چيزي خوردم و بعد حاضر شدم رفتم دانشگاه از در خروجي كه رفتم بيرون همش تر...