lbqd - تاریخ: 1393/11/19 ساعت: 5:46
رادمان هم حق بدي كه همچين فكري بكنه! خب اون يه پسره! مي دوني كه رو تو هم خيلي حساسه! به علاوه تو براش توضيح ندادي كه همش سوتفاهم بوده!- ديشب حالش خوب نبود. مي خواستم واسش توضيح بدم اما اونقدر عصباني بود كه اگه يه چيزي مي گفتم بينمون زد و خورد پيش مي اومد! مي دوني كه اخلاق ما رو...- بله! مثل سگ و گرب...
q4dq5d - تاریخ: 1393/11/19 ساعت: 5:39
فقط نگاش كردم. سروش رو خيلي دوست داشتم اما هيچ وقت نمي تونستم به عنوان شريك زندگي بهش نگاه كنم. فنجونمو گذاشتم روي ميز و گفتم:- سروش! خودتم مي دوني كه خيلي دوستت دارم! اما... من نمي تونم! مي دونم كه دركم مي كني!يه لبخند محزون زد و گفت:- دركت مي كنم! اميدوارم خوشبخت شي!- منم همين طور!خيلي ناراحت شده ...
;nd'q - تاریخ: 1393/11/16 ساعت: 14:54
حاضرم جونمو هم واسش بدم!يه نفس عميق مي كشم! چقدر اين بوي عطر رو دوست دارم!دستامو باز مي كنم. انگار يكي دستاشو تو دستام قفل كرده!***بوي عطر رادمان به مشامم رسيد.چقدر بوش خوب بود! سرمو يكم برگردوندم عقب كه نگاهم به اون چشم ها خيره شد!- رادمان؟!سرشو تكون داد كه يعني بله؟!- اگه من الآن بپرم پايين تو چي ...
jbqd;qd - تاریخ: 1393/11/16 ساعت: 14:47
م هوا خيلي سرد بود! البته اون پايين به نسبت گرم تر بود!لب پرتگاه ايستاده بودم و شهر زير پام بود! واقعا قشنگ بود! دست هامو باز كردم و يه نفس عميق كشيدم كه احساس كردم دست هام گرم شد.رادمان دست هامو همونطور باز نگه داشته بود و انگشت هاشو توي دستام قفل كرده بود! بازم يه نفس عميق كشيدم. سرشو گذاشت رو شوق...
;qjd; - تاریخ: 1393/11/16 ساعت: 14:39
قه ي بعد با هم از خونه زديم بيرون. مهسا اون روز نتونست كتاب بخره! يعني اصلا يادش رفت! به نظر من چون ساسان رو ديد دست و پاشو گم كرد! معلوم بود كه از همديگه خوششون اومده و ديگه... بادابادا مبارك بادا! منو مريم هم فقط به كارهاشون مي خنديديم. آخه مهسا همش هول بود! مثلا وقتي مي خواست پياده بشه پاش به جدو...
;nqd - تاریخ: 1393/11/16 ساعت: 14:30
از نهار توي هال نشسته بوديم و فيلم نگاه مي كرديم كه گوشي م زنگ خورد. مهسا بود.- جونم؟! عيدت مبارك!- عيد تو هم مبارك! كجايي؟!- خونه ي داييم! تو كجايي؟!- خونه ي خودمون! مي خواستم ببينم اگه وقت داري يكم بريم بيرون! بايد چند تا كتاب بخرم!- اووووه! تو هم وقت گير آوردي؟! مثلا روز عيده! دختره ي درسخون حال ...
qjd; - تاریخ: 1393/11/14 ساعت: 20:48
شدم و درو محكم بستم. لعنت به اين زندگي! لعنت به من، رادمان به همه... وقتي رفتم داخل مامان با تعجب گفت: - مگه نرفتي؟! بي حوصله گفتم: - نه ماماني سرم درد مي كرد كنسلش كردم. بابا روزنامه اي كه دستش بود رو تا زد و زير چشمي نگام كرد. انگار فهميده بود موضوع چيز ديگه اي! خب هركي بود مي فهميد. حالا مامان نف...
;jqwd; - تاریخ: 1393/11/14 ساعت: 20:42
گريه م نمي گرفت. گوشي م هي زنگ مي خورد اما حوصله ي جواب دادن نداشتم. مي دونستم مريمه! اگه بهش قول نداده بودم نمي رفتم سر قرار! با حرص جواب دادم و تقريبا فرياد زدم: - چيه؟! چرا اينقدر زنگ مي زني؟! حرفي نزد. انگار داشت با خودش فكر مي كرد اين ديوونه ديگه كيه؟! يا شايد از اينكه منو دعوت كرده بود پشيمون ...
;qknjd; - تاریخ: 1393/11/14 ساعت: 20:35
ه پيش هي حرص مي خوردم يه دفعه مثل بمب تركيدم. اما قسم مي خورم هيچ كدوم از اون حرف هايي رو كه زدم از ته دلم نبود: - به تو ربطي نداره! خيلي پر رو شدي! مگه من به تو مي گم كجا مي ري و كجا نمي ري؟! اصلا اون دو روز كه منو ول كردي و رفتي كجا بودي؟! برو همون قبرستوني كه بودي! ديگه نمي خوام ببينمت! ازت متنفر...
jkqd; - تاریخ: 1393/11/14 ساعت: 5:34
ب؟! منظورشو فهميدم. سرمو انداختم پايين. - فكر ميكردم روشن فكر تر از اينا باشي! چپ چپ نگام كرد: - تو روشن فكري رو تو چي مي بيني؟! درسته كه اينجا ايران نيست اما ما ايراني ايم! مي دونستم حرف بدي زدم اما مجبور بودم. معلوم نبود دوباره كي مي بينمش... بايد رابطه م باهاش بيشتر و بيشتر مي شد! نبايد از حرفم ب...
;qd;d - تاریخ: 1393/11/14 ساعت: 5:17
شگاه هم يه جا قبول شديم. رادمان اونجا يه آپارتمان داشت. همه چيز خوب بود تا اينكه سرو كله ي آناهيتا پيدا شد! يه مزاحم! دستامو مشت كردم. بلآخره پيدات مي كنم. ولي الان نبايد چيزي به آرتين بگم. فكر نكنم هنوز اونقدر باهم صميمي شده باشيم كه كمكم كنه! - البته شايد تقصير اون نبود! تقصير من بود با اون حركت ا...
qdd; - تاریخ: 1393/11/14 ساعت: 5:07
تو رو نگاه مي كنم! بهش دهن كجي كردم: - خيلي خنده دار بود! - خب يه شركت مهندسي دارم! كارو بارم بدك نيست! - تو به اون خونه و ماشين مي گي بدك نيست؟!حال مامانت خوبه؟! آخه بچه ها مي گفتن حالش زياد مسائد نيست! نگام كرد. هروقت اينجوري نگام مي كرد دست و پامو گم مي كردم. انگار توي چشام دنبال يه چيزي بود! اما...
njqd;qd - تاریخ: 1393/11/14 ساعت: 4:58
ي كه رو لباته همه چي رو نشون مي ده! يه جا پارك كرد و هردو پياده شديم. دستشو طوري گرفته بود كه يعني بازومو بگير! منم كه حرف گوش كن! بازوشو گرفتم كه يه لبخند بهم زد.داخل شديم و يه گوشه ي دنج رو انتخاب كرديم. آرتين سفارش غذا داد. من هنوز ساكت بودم. نمي دونم چرا اما احساس بدي داشتم. - چرا ساكتي؟! نگاش ك...
;lqndld - تاریخ: 1393/11/14 ساعت: 4:52
ن كادو! منظورم اون زنجيره! چرا اونو بهم هديه دادي؟! - خوشت نيومد؟! - چرا! اما عين زنجيري بود كه رادمان بهم داده بود! يه نگاه به گردنم انداخت: - آره! منم بخاطر همين بهت دادمش! گيج شده بودم: - يعني چي؟! من متوجه ي منظورت نمي شم! - ببين روشا تو اون زنجيري رو كه رادمان بهت داده خيلي دوست داري! زنجيري كه...
lqbdddqldhqd - تاریخ: 1393/11/14 ساعت: 4:44
دم. يه دفعه به خودم اومدم. داري چي كار مي كني روشا؟! داري شروع مي كني؟! بازم؟! افكار مزاحم رو از خودم دور كردم و به آرايش كردنم ادامه دادم. درست نيم ساعت بعد زنگ آپارتمان رو زدن. از پشت اف اف بهش گفتم بياد بالا اما گفت كه تو لابي منتظرم مي مونه. بايد يكم منتظرم بمونه! آره اين درسته! تا جايي كه تونست...
bqdlqldbqld - تاریخ: 1393/11/12 ساعت: 18:26
وارد مجتمع شدم احساس كردم دلم واسه نگهبان هم تنگ شده. شاسي آسانسور رو زدم و چند لحظه بعد آسانسور رسيد. يه زن كه به بچه ي كوچيك دستش بود اومد بيرون و من سوار شدم. آسانسور واستاد و من پياده شدم. خنده م گرفت. حتي به آرتين نگفته بودم بايد بياد كدوم واحد. يه نگاه به اطرافم انداختم. واحد سروش... كنارش واح...
;kjd;qd - تاریخ: 1393/11/12 ساعت: 18:18
ورم. خندم گرفت. انگار داشتن يه جاني رو مي بردن. هر چند با كاري كه من كردم چيزي هم از يه ديوونه كم نداشتم. يه لحظه فكر كردم مثل اين فيلما اسلحه شو بدزدم و تهديدشون كنم كه نگه دارن. بعد زنه بخواد زرنگي كنه و اسلحه رو ازم بگيره. منم يه تير بزنم تو پاشو و فرار كنم. از فكراي احمقانه ي خودم خندم گرفت. زنه...
lbqwdqd - تاریخ: 1393/11/12 ساعت: 18:11
نمي خورم... مي خوام خيط شدن تك تكشونو ببينم... با عصبانيت گفت: روشا بس كن اين بچه بازيو... دهنم باز موند. شيطونه مي گه يه مشتم به اين بزنماااااااا... ولي با ديدن چشاي عصباني ش دهنمو بستمو هيچي نگفتم. زنه دستمو گرفت كه سريع يه نگاه خشمگين بهش انداختم. ولي از رو نرفت و منو با خودش كشيد. گفتم حا   خريد...
lbqdqdqdq - تاریخ: 1393/11/12 ساعت: 18:04
... ولي من همونجوري جيغ جيغ مي كردم. مرده بيچاره هيچي نمي گفت. - اينكه اسمش با من فرق مي كنه كه دليل نمي شه! آقا اصلا ما نامحرميم... خونواده مون كه مي دونن ما با هميم... مرده رو به يه زن چادري گفت: - خانم ايشون رو راهنمايي كنيد... با عصبانيت به زني كه دستمو گرفت نگاه كردم و داد زدم: - به من دست نزن....
lqjd;qd - تاریخ: 1393/11/12 ساعت: 17:53
متش و چسبيدم بهش. مرده بازم يه نگاه از همون نگاه هاي چند لحظه پيشش بهم انداخت. انگار يه مجرمو گرفته! آرتين مونده بود چي بگه! مسلما زنش كه نبودم. دختر عموش بودم اما كو مدرك؟! فاميلي هامون كه فرق مي كرد. لبامو از حرص جويدم آرتين هرچي مي گفت اينا قبول نمي كردن. ديگه داشتن عصباني م مي كرن: آقا چرا قبول ...