qdqd;
-
تاریخ: 1393/11/27 ساعت: 21:24
دم ولي ميخواستم به روي خودم نيارم داشتم مسيرم رو ميرفتم كه متوجه صداي قدم هاش شدم براي يه چند ثانيه سعي كردم به روي خودم نيارم برگشتم كه پشت سرم رو ببينم به چيزي كه ميديدم شك داشتم ولي حداقل مطمئن شده بودم كه كسي داره دنبالم مياد تا اون جايي كه تونستم دويدم اونقدر سريع مي دويدم كه داشت نفسم بند ميا ...
;qd'
-
تاریخ: 1393/11/25 ساعت: 5:39
بود، سرجایش ایستاد و به سمت سیاوش چرخید. سیاوش دستش را روی بینی اش گذاشت و اشاره زد که فقط از کنارش رد شود. شایان از کنار بنفشه گذشت و به دنبال آن زن میانسال هم از کنارش رد شد. نوبت به سیاوش رسید. همانطور که به آرامی گام بر می داشت به بنفشه نگاه کرد. باز هم قلبش فشرده شد. باز هم با خودش تکرا - قويتر...
;nj;ef
-
تاریخ: 1393/11/25 ساعت: 5:33
طاق را قفل نکرده بود. به سمت مهسا چرخید که روتختی بنفشه را به دور خود پیچیده بود. با صدایی که گویا از ته چاه بیرون می آمد رو به مهسا کرد: چرا در اطاق قفل نبود؟ مهسا با رنگ پریده جواب داد: مگه به من گفتی قفلش کنم؟ -نه به عمه ام گفتم قفلش کنه، مگه کر بودی که نشنیدی؟ -به من چه ربطی داره؟ خودت چرا قفلش ...
qdqd;qd
-
تاریخ: 1393/11/25 ساعت: 5:27
ش زنانه به چشم می خورد. به خودش فشار آورد تا بتواند آب دهانش را قورت دهد. به سمت اطاقش رفت. سر و صداها بیشتر شده بود. گوشش را به در چسباند. صدای نازکی را شنید: سیاوش صدای سیاوش را توانست تشخیص دهد: جونم؟ بنفشه چند قدم از در فاصله گرفت. نمی توانست باور کند که صدای سیاوش را شنیده است. از این که به خان...
ljbqdlqd
-
تاریخ: 1393/11/25 ساعت: 5:10
بازی می کرد. عمه شهنازش با کنجکاوی به او خیره شده بود: -بابات کجاست؟ -خونه -خونه چرا؟ -نمی دونم، دوستاش می خواستن بیان شهناز چشمانش را ریز کرد: دوستاش کیا هستن؟ -اسم یکی از اونا سیاوشه، اسم بقیه رو نمی دونم شهناز با حرص سری تکان داد و دوباره به بنفشه چشم دوخت: -تورو فرستاد اینجا که رفیقاشو بریزه تو ...
jqd;qd
-
تاریخ: 1393/11/25 ساعت: 4:18
کند اما یک لحظه بنفشه را در حال اصلاح کردن صورتش مجسم کرد و همزمان اخم و خنده با یکدیگر در چهره اش نمایان شد. سریع چرخید تا بنفشه چهره اش را نبیند. صدای شایان بلند شد: -می برمت پیش عمه شهنازت بنفشه اخم کرد: -اونجا واسه چی؟ -مهمون دارم، دوستام هستن، غروب میام دنبالت، ناهار بخورو بخواب تا بیام -مهمونا...
ljqd;
-
تاریخ: 1393/11/25 ساعت: 4:11
ش بیاید. شایان با دیدن بنفشه به او اشاره زد و خودش داخل ماشین نشست. بنفشه سلانه سلانه به سمت ماشین رفت. اصلا حوصله ی پدرش را نداشت. هنوز به ماشین نرسیده بود که نگاهش به درون ماشین افتاد و ناگهان بی اراده قدمهایش تندتر شد. سیاوش درون ماشین نشسته بود. با خوشحالی درون ماشین پرید. چقدر خوب بود که خدا ای...
qjdq;d
-
تاریخ: 1393/11/25 ساعت: 4:02
را برای خودش برنامه ریزی کرده بود. تا شش ماه آینده.... خوب نتیجه ی عدم نظارت درست والدین بر روی رفتار و تربیت فرزندانشان، همین می شود... همین برنامه ریزی های دقیق برای آینده.... ....... سیاوش همانطور که به دکور داخل مغازه چشم دوخته بود، با تکان دادن سر رضایتش را نشان می داد. چشمش افتاد به شایان که غ...
dbntn
-
تاریخ: 1393/11/25 ساعت: 3:51
شا همیشه دهانش را بی موقع باز می کرد. فواد سعی کرد تا بحث را تغییر دهد: -می گم، نیوشا جریانو واست نگفته؟ بنفشه با اخم به فواد خیره شد تا بقیه ی صحبتش را بشنود. -جشن تولد نیوشا نزدیکه می خوایم واسش جشن بگیریم. اونم چهارتایی نظرت چیه؟ بنفشه شانه ای بالا انداخت. نظر خاصی نداشت. یک جشن تولد بود دیگر... ...
qd;
-
تاریخ: 1393/11/22 ساعت: 16:49
كه باخته بودم! اي خدا! نبايد مي زاشتم بيشتر از اين مسخره م كنه!برگشتم و با دستم توي سينه ش كوبيدم و هلش دادم و انگشت سبابه مو به نشانه ي تهديد به طرفش گرفتم: - حالا كه اينطوره منم بازي! آخرش اينه كه يكي مون مي بازه ديگه! اما يادت باشه! اين بازي بخاطر رادمان نيست! بخاطر اينه كه بهت نشون بدم منم مي تو...
qjd;
-
تاریخ: 1393/11/22 ساعت: 16:38
نره خودمو مي كشم و مرگم مي افته گردنش! اولش راضي نشد اما وقتي ديد جدي مي گم كشيد كنار! گاهي اوقات حسرت مي خورم كه اي كاش همون موقع كه جرات اين كارو پيدا كرده بودم تمومش مي كردم. با ترس و تعجب گفتم: - خدانكنه! ديگه از اين حرفا نزنيد! يه آه سوزناك و تلخ كشيد و گفت: - تو نمي دوني زندگي واسه كسي كه هر ر...
jbqd;qd;
-
تاریخ: 1393/11/22 ساعت: 16:18
ت و منم يكم از كيكي رو كه دريا درست كرده بود گذاشتم دهنم. نمي دونم چرا اما دلم خواست كه بقيه ي جريان زندگي خانم شادي رو بدونم. مانتومو پوشيدم و رفتم بيرون.زنگ آپارتمانشو زدم كه درو باز كرد و بهم لبخند زد: - سلام عزيزم. بيا تو! بي تعارف رفتم تو و روي يه مبل نشستم. خانم شادي: ديروز فرودگاه نرفتي؟! - ر...
;jqd;
-
تاریخ: 1393/11/22 ساعت: 15:59
با اينكه حتي يه پسر هم بهمون گير نداد! خنديدم و گفتم: - من ديوونه م يا تو؟! - تو! بيا تو ديگه! بخدا نيما هم خوشحال مي شه! سرمو تكون دادم و گفتم: - چقدر اصرار مي كني؟! ايشالله يه وقت ديگه! خداحافظ! بعد واسش يه بوق زدم و پامو روي پدال گاز كوبيدم! با اينكه امروز خيلي سعي كردم از فكر رادمان بيام بيرون ا...
;jqnd;
-
تاریخ: 1393/11/22 ساعت: 15:50
ب هم ما رو نبردي! اومديم گورستون! پا شو ديگه! درحالي كه به غرغرهاش گوش مي دادم پا شدم. راست مي گفت! اگه من مي خواستم زانوي غم به بغل بگيرم كه توي خونه مي نشستم. ولي چي كار بايد مي كردم؟! نمي تونستم از فكر رادمان بيرون بيام! با هم رفتيم و خيابون ها رو متر زديم. بعدش رفتيم و دو تا ساندويچ گرفتيم و خور...
qqqqqqqqqqqqbdqqqqqqqqqqqqqkddsa
-
تاریخ: 1393/11/20 ساعت: 4:21
رو قطع كردم. حالا كه آرتين نمي خواد مهربون باشه منم مثل خودش ميشم... چه اشكالي داره؟! رفتم تو و به همه چيز سرك كشيدم. مثل روز آخري كه تركش كردم مرتب بود. رفتم تو اتاق رادمان. نگاهشو همه جا حس مي كردم. روي مبل نشستم و گوشي مو درآوردم و شماره ي نيازو گرفتم: - الو نياز؟! - مرض! چته سر صبح باز زنگ زدي؟!...
;jqd
-
تاریخ: 1393/11/20 ساعت: 4:14
ين ما و به بني ميرزا يه چيزايي گفت كه بني ميرزا با تعجب نگام كرد و واسه سربازه سر تكون داد... اينا چرا همچين مي كنن؟! وااااا! خدا شفا بده. بني ميرزا پياده شد و روبه من گفت: پياده شيد خانوم. دهنم وا موند. ولي وقت تعجب كردن نبود. سريع پياده شدم و رفتم سمت آرتين. واي خدا يه وقت اسلحه شو نبينن كه كارمون...
lhb
-
تاریخ: 1393/11/20 ساعت: 4:07
ش. همه ي كسايي كه اونجا بودن با تعجب به اين حركت من نگاه مي كردن. يه نگاه به آرتين انداختم. آروم خنديد و روبه مرده يه چيزي گفت و اومد سمت من. من كه واسه زنه گارد گرفته بودم با نزديك شدن آرتين دستامو آوردم پايين. آرتين آروم زير گوشم گفت: - روشا زشته... همه دارن نگامون مي كنن. با اينكارت بدتر تو شك نن...
;nqd;
-
تاریخ: 1393/11/20 ساعت: 4:00
زن كه چادر گذاشته بود و اونم يكي دوتا فلش رو آستينش داشت درو باز كرد: - چرا پياده نمي شين؟! يه نگاه به ساعتم انداختم. شيش صبح بود. باد خنكي كه به صورتم خورد باعث شد احساس سرما كنم. يه نگاه به آرتين انداختم و رفتم سمتش و چسبيدم بهش. مرده بازم يه نگاه از همون نگاه هاي چند لحظه پيشش بهم انداخت. انگار ي...
;qjd;qd
-
تاریخ: 1393/11/20 ساعت: 3:50
ون نمونده بود! هوا هم داشت كم كم روشن مي شد. آرتين يه گوشه نگه داشت و گفت: اگه خسته نيستي بشين پشت رل! سرمو تكون دادم و پياده شدم. اخلاق آرتين بازم مثل قبل شده بود! تازه داشت از اون حالت يخ زدگي در مي اومد! هنوز داشت مي خوند. مزخرف ترين جاش اين بود كه مي گفت: حالا عربا... ولي خودش خيلي نجيبه... آه و...
;jq;d
-
تاریخ: 1393/11/19 ساعت: 5:53
ج ساله و يه دختر حدود هيفده هيجده ساله! حوصله نداشتم به اين فكر كنم كه اين زن و اين بچه كيه؟!چشم هامو بستم. يه صداهايي از بيرون مي اومد. صداي خانم شادي بود:- نه آقاي فرهمند! حالش خوبه! شما نگران نباشيد!چند لحظه بعد تقه اي به در خورد و در باز شد و رادمان اومد داخل. اينو از بوي ادكلنش فهميدم. نمي خواس...